X
تبلیغات
CafeMom Tickers هوران


هوران

ده روز مهر گردون افسانه است و افسون

سه روز دارم با این مصیبت دست و پنجه نرم میکنم ... مخصوصا از بعد از دعوای با همسری و زدن بیرون و گشتن تو خیابون تو هوای سرد بدتر هم شدم...شبا خواب ندارم ... خوابم میاد ولی نمیتونم تا چشمام گرم میشه حس میکنم الانه که نفسم بند میاد..بلند میشم میشینم..هر چی هم به خودم رسدیم از آب میوه و شیر داغ و شلغم و سوپ باز افاقه نکرد کلا از دیشب تا حالا که دارم مینویسم شاید ۲ ساعت نخوابیده باشم رو هم ... دیشب رسما داشت گریم میگرفت و لی به خاطر پسرک گریه نکردم گفتم ناراحت میشه ..

میدونی از خدا چی خواستم گفتم خدایا هر مرگی رو که برای من مقدر کردی تور رو به خدایی خودت خفگی نباشه واقعا چه حسی بدیه...

عصری دیگه طاقتم طاق شد با همسری رفتیم دکتر .. کلی معاینه کرد و یه سری دارو نوشت و گفت فردا دوباره برم پیشش... اگه بهبودی حاصل نشد باید برم آزمایش و غیره که ببینه مسمویت بارداری نباشه.. الته گفت هیچکدوم از نشانه هاشو نداری و بیشتر شبیه عفوت مجرای تنفسیه ... حالا هم داروهامو خوردم بینی و حلق رو با سرم شستشو دادم و اومدم نشستم پای نت تا بنویسم و یکم وب گردی کنم تا خسته بشم شاید امشب خوابم ببره.. میشه برام دعا کنید چیز خطرناکی نباشه.. یکم میترسم...

خب بنا به سوالات بعضی دوستان من اسم پسرک رو پرهام انتخاب کردم... و اگه پسر عجولی نباشه تو ایام عید نوروز به دنیا میاد...از شیرینکاری های پسری که الان سه چهار شبه که اگه به پهلوی راست بخوابم میچرخه میاد درست همون نقطه تو پهلوی راست و اگر به چپ بخوابم هم همینطور قشنگ میاد تو همون نقطه و شروع میکنه به لگد زدن و تکون خوردن.. سفت نمیشینه سر جاش شیطون

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت 23:27 توسط Hooran| |

طبق قولم اومدم.. میخواستم یه پست دیگه بذرام ولی یاد قولم افتادم ... بی خیاله بی مهری همسر که تازگی هم نداره...

لوستر اتاق

آویز موزیکال تخت

سرویس حوله

ماشین های اسباب بازی فلزی

ست ۵ تیکه ترک(سوغات خاله از ترکیه)

زیرانداز تعویض

چند دست لباس

پتوی مخملی نوازد سوغات خاله

گاو موزیکال

۱۹ تیکه مارک بی سی سی

سرویس خواب۴ تیکه مخمل شامل پتو و تشک و بالشت نوازدی و بالشت شیردهی

سرویس رو تختی تام و جری

پتوی خارجی  ۱تا ۶ سال

کریر و ساک

عروسک شنی مورچه

بالشت نوزادی

ست جغجغه

یه ۵ تیکه دیگه

چند تا پیشبند

یه بلوز تک

دما سنج اتاق

چند دست جوراب

فعلا همیناست البته وسایل بهداشتیشم خریداری شده که خیلی زیادن وان شا الله وقتی اتاقشو چیدم عکسشون براتون میذارم...


 

نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 0:19 توسط Hooran| |

یه حال عجیبیه وقتی نی نی عزیزم داره تو دلم بازی میکنه و گاهی حرکتاش باعث میشه یک قسمت از شکمم به شدت بالا بپره ... حتی از رو لباس هم کاملا مشهوده...چقدر لذت بخش وقتی صبحا میشینی رو مبل و لباستو میدی بالا و به شکمت خیره میشی و منتظر حرکتای نی نی ... و همون موقع اونم شروع میکنه و نمیدونی چه کلماتی بکار ببری و قربون صدقش بری چون دیگه همه رو گفتی ... عزیزکم ... نفسکم ... پسرکم... جونم ... عمرم... زندگیم...هستی من.... فدات بشه مامان... قربونت بره مامان...

***

دیشب مهمون شب نشینی داشتم همسایه خونه قبلی اومدنشون باعث خیر شد چون خونه رو مثل دسته گل تمیز کردم.... یه دسته گل تازه تو یه گلدون کریستال اوردن... خانومه به شدت لاغر شده بود گفتم رژیم گرفتی گفت نه از غصه مرگ بابام ۱۴ کیلو کم کردم ولی باورم نشد چون ازش پذیرایی که میکردم به اون  صورت چیزی نخورد...

امروز صبح هم دوتا از دوستام اومدن و با هم کلی حرفیدیم و خندیدیم و خوردیم و وسایل نی نی رو دیدیم و سعی کردم دو تاشون رو متقاعد کنم هر چی زودتر به فکر  نی نی باشن .. یه جورایی موفق شدم...

هفته آینده عکس خریدا رو میذارم...

نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 17:1 توسط Hooran| |

سلام سلام سلام

من اومـــدم

تازه قدر اینترنت رو میدونم .... تا وقی سر کار بودم خب هر روز دسترسی داشتم و میتونستم گهگداری آپ کنم  و هر روز به دوستای خوبم که شماها باشید سربزنم... حالا بعد از حدود ۲۰ روز خودمون اینرنت داریم و هم اکنون از خونه براتون مینویسم و قول میدم دختر خوبی باشم و تند تند بیام و بنویسم طوری که از دستم خسته بشید...

دیشب جویای حال همتون شدم و به وبلاگهاتون سر زدم خوشحالم از اینکه هلیا جون و نی نی خوبن ... سیندختی دیگه الان کارهای جابجایی و مهمونیش تموم شده...نیما خوشکله پسری دخی ۲۰ ساله هم بزرگ و ناز شده...و ساینا خانوم هم به شدت درگیر زندگی و درسش و داره همینطور پله های طرقی رو طی میکنه.... اما خیلی غصه خوردم بابت رز نازنینیم وقتی دیشب صفحه وبلاگشو باز کردم به شدت شوکه شدم و خیلی اعصابم بهم ریخت، عزیز دلم از صمیم قلبم واست نارحت شدم و البته میدونم تو دختر معتقدی هستی و میدونی حتما خدای مهربون بزودی با خبر یه نی نی دیگه خوشحالت میکنه....

خب از خودم بگم که حالم بد نیست .. این چهار روز تعطیلی ما که بهمراه  داداشم و مامانم رفتیم بندر و قشم .. سفر خوبی بود خوش گذشت... البته همسری نیومد چون کار داشت .. کلی هم برای نی نی خرید کردم ... تقریبا سیسمونیش کامل شده حتما عکساشو میذارم باید ز کارتوناش دربیارم .. دو روز تاسوعا و عاشورا که همه جا تعطیل بود و ما ترجیح دادیم بریم عذاداری مردم خوب بندر رو نگاه کنیم ...واقعا که پر از شور بود خیلی چسبید از ته دلشون واسه امام حسین و اهل بیتش عذا داری میکنن... همون روز اول به شدت سرما خوردم و خب به خاطر وضعیتم نمیتونستم از دارو استفاده کنم و برای همین بیشتر مایعات و پرتقال و لیمو استفاده میکردم وهنوز هم بعد از ۴ روز بطور کامل خوب نشدم... بطور کل سفر خوبی بود و بهم چسبید دختر خواهری ه همرامون بود کلی از کاراش خندمون میگرفت و با حرفاش سرگرممون میکرد.. من این زن داداشم رو خیلی دوست دارم ... خیلی دختر خوب و بسازیه البته خودم چشمش نکنم بگم ماشالاه.... مامانم هم خب تو این سفر بدخلقی نکرد و باهامون همراهی میکرد.. که این خودش یه موهبت تو این سفر محسوب میشد...

از حال نی نی جونم بگم که نفس مامان با لگداش داره به مامانش میگه مامانی من اینجام تو شکمت و دارم هی بزرگ و بزرگ تر میشم و ۳ ماه و نیم دیگه میام تو بغلت...از دیشب لگلداش خیلی شدید شده طوری که از رو شکمم قشنگ میبنمشون...همین الان هم که دارم تایپ میکنم این پایین داره واسه خودش ورج ورجه میکنه ... دقیقا از هفته ۱۹ حرکتاشو می فهمیدم.. الان که هفته ۲۴ دیگه حرکاتش شدیدتر شده کوچولوی ۳۴ سانتی من ...

راستی خانومهای حامله شبها که به پهلو میخوابید وقتی میخواین به اون یکی پهلو بچرخید بلند میشید میشینید یا آروم آروم میچرخید .. میشه در این زمینه راهنماییم کنید....

اینم سرویس خواب انتخابی من برای نی نی میشه نظراتتون رو بگید البته تختش این نیست و تختش نوازد و نوجوانه از این مدلهایی که بعد تبدیل میشه به تخت نوجوان ولی بقیه وسایلش همینه....

بزودی با یه عالمه عکس ازلباساشو ودیگر وسایلش میام...

نوشته شده در شنبه 19 آذر1390ساعت 13:14 توسط Hooran| |


Design By : Night Skin